خرید بک لینک
بسم الله الرحمن الرحیمبا مهدیه(دوستم) قرار داشتیم.برویم خانه ی یکی از دوستان مشترکمان .در میانه راه از او میپرسم:-امروز عید است یه جعبه شیرینی بخریم براشون؟خنده ای میکند و میگوید:+من که کیف پول با خودم نیاوردم!-ایرادی نداره من پول همرام هست.بخرم؟+هرجور خودت میدونی!در فرهنگ لغتِ مهدیه هرجور خودت میدانی یعنی روی من حسابی باز نکن.خودت اگر میخواهی بخر.شیطانکی نشسته پشت گردنم و از سرِخیرخواهی(شما بخوانید شرخواهی)حرفهایی میزند.مثلا میگوید:مهدیه که پولدار است، هیچی نمیخرد.تو با این درآمدِ کمت حاتم نشو.نخر پولت نیازت میشود.آنها بهتر از این چیزی که تو میخری میخورند.به حرفهایش توجهی نمیکنم .وارد مغازه میشوم.طبقِ عادت سلیقه ی میزبان را بلدم مقداری شیرینیِ زبانِ کنجدی میخرم و کمی هم شیرینی خامه ای برای کوچولویشان.آقای قناد هم هنرمندانه آن را در یک جعبه برایم میپیچد.سوار ماشین میشوم. جعبه ی شیرینی را میدهم دست مهدیه و حرکت میکنم.مهدیه دارد از خاطرات اداره تعریف میکند و میخندد.من هم دل به دلش میدهم.شیطانک دوباره به سراغم میاید و میگوید:چطور ممکن است مهدیه،که یک کارمند دولتی ست نه همراهش پول باشد و نه کارت.نکند دروغ....کات!احساس میکنم تا همینجا هم زیادی درِخانه ام را به رویش باز کرده ام.به مدد الهی از ذهنم بیرونش می کنم.مهدیه هنوز دارد خاطره تعریف میکند و من تمام تمرکزم روی ورودی ذهنم است.مبادا دری باز شود و شیطانک دوباره سرک بکشد.به خانه ی دوستمان میرسیم،تا من ماشین را پارک کنم،مهدیه شیرینی به دست زنگ خانه را میزند.شیطانک که حسابی از بی محلی هایم لجش گرفته.اینبار قوی تر آمد به سراغم.می گفت:تو پول شیرینی را دادی ولی جعبه دست مهدیه ست و حالا صاحب خانه خیال میکند مهدیه شیرینی خریده نه ت

برچسب: نویسنده: مهران قنبری‌پور تاريخ: جمعه 30 دی 1401 ساعت: 11:40

بسم الله الرحمن الرحیمعطر قیمه فضای خانه را پر کرده.قاشق را برمیدارم و برای بارچندم طعم غذا را میچشم.اووم به به عالی شده.درست طعم قیمه ی نذریِ مادربزرگ را میدهد؛از نتیجه کار لبخند میزنم.زیر گاز را خاموش میکنم.تعدادی خیار،گوجه برمیدارم و همانطور که سرپا ایستاده ام ماهرانه شروع میکنم به یکدست ریز کردنشان.آخر همسری عاشق سالاد شیرازیِ کنار قیمه ست

برچسب: نویسنده: مهران قنبری‌پور تاريخ: جمعه 30 دی 1401 ساعت: 11:40

بسم الله الرحمن الرحمیمبابام بعد یکسال اومده خونمون.یه نگاه به اینور دیوار سالن میندازه میبینه عکس رهبر. یه نگاه به اونور دیوار میبینه عکس حاج قاسمه.بغض میکنه از خوشحالی، چشاش برق میزنه و میخنده.تازه نمیدونه تو فانتزی ذهنم قراره یه طاقچه بیاد روی دیوار اصلی سالن که عکس اقا سید روح الله خمینی ره بمونه وسط این دلبرا...شایدم یه قاب عکس خالی بالاسرش که زیرش با یه تیکه کاغذ کاهی نوشته شده... متی ترانی و نراک.اللهم عجل لولیک الفرجپی نوشت:خدایا شکرت که بجای تابلو عکس های بی مفهوم بجای تابلوهای گرانقیمت بی ارزش! علاقه ام به دیدن اینهاست.اینهایی که حتی قاب عکسشون بهم انگیزه میدن برای عاشقی تو.

برچسب: نویسنده: مهران قنبری‌پور تاريخ: جمعه 30 دی 1401 ساعت: 11:40

صفحه بندی